هفته ی سی و هفتم
سلام پسرم
همونطور که از قبل گفتم چهارشنبه وقت سونو داشتم که به همراه بابایی رفتیم ، دکتر سونوگرافیست گفت خداروشکر مشکلی وجود نداره و وزن شمام 050/3 گفتن وگفتن که بین هفته 36/37 هستیم. شمام حسابی شیطونی کردی صورت کوچولوتم از نیمرخ دیدیم.
شنبه هم وقت چکاپ هفتگی بود که همراه هادی راهی بیمارستان بهمن شدم.دکتر ماموریان اول سونوگرافی انجام شده رو دید( البته از قبل جواب سونورو واسشون sms کرده بودم )و گفتن که خدا رو شکر همه چیز نرماله و فشارم رو گرفتن و پاهامرو چک کردن و گفتن که ورم ندارم بعد توصیه های تغذیه ای رو کردن گفتن تا میتونم خوب تغذیه کنم که شما توی این مدت باقی مونده حسابی وزن بگیری وگفتن دو هفته وقت میدیم و تا جایی که میتونیم نی نی رو نگه میداریم اون تو تا تپلی بشه و در نهایت درباره نوع زایمان صحبت کردیم ،راستش خودم دوست داشتم شانسم رو برای زایمان طبیعی امتحان کنم اما به خاطر وجود یک سری مسائل تصمیم بر سزارین شد و ایشون تاریخ سزارین رو اگه بیمارستان اونروز بهمون وقت بده 26 تیر یعنی چهارشنبه هفته آینده مناسب دونستن که اگه این طوری بشه یعنی دقیقآ روز تولد بابا گل پسر دنیا میاد و اینطوری پدر و پسر توی یک روز متولد میشن و من از این بابت کلی خوشحالم ، امسال روز تولد بابا خدا یه کادوی زیبا بهمون میده هوراااا
،من فدایی این دوتا مرد دوست داشتنی زندگیم
خدا کنه که مشکلی پیش نیاد و همون روز قطعی بشه ، ویزیت بعد هم قرار شد روز پنجشنبه توی مطب باشه .
دیگه اینکه دکتر دوست داشتنی من گفت هر زمان احساس کردی درد داری هر ساعتی که بود به من زنگ بزن و وقتی درباره اتاق عمل ازشون سوال کردم گفتن که اصلآ نگران نباشم و ایشون اتاق عملهای شادی دارن و اصلآ یادم میره که برای چی اونجام
،با این حرف و شوخیهای ایشون کلی هم از استرسم کم شد. راستی وزنم هم 59 کیلو شده بود یعنی تا این هفته 12 کیلو اضافه وزن. واقعآ سنگین شدم ومرتب کف پام درد می کنه اما عیبی نداره با عشق تحمل میکنم چون دیگه من و هادی جون دلمون آب شده برای دیدن روی ماه خوشگلکمون.
پسر مامان تمام آرزوم اینه که سالم شما رو تو بغلم بذارند. این روزها احساسات عجیبی دارم .همش فکر میکنم چقدر دلم برای این با هم بودن تنگ میشه، برای حرکات نازت، عکسالعملهای هوشیارانهت، شکم بزرگی که توش یه فرشته خوابیده و ... حسابی به شما عادت کردم و باور نمیکنم که زمان با این سرعت گذشته و این روزها دارند تموم میشن گاهی به بابا میگم کاش این دوران یکم طولانی تر بود حتی با تمام سختی هایی که داره .
در هر حال از اینکه لیاقت پدر و مادر شدن رو به من و هادی جون بخشیدی خوشحالم و تولد شیرینت رو به انتظار نشستهایم پسرم!


هفته ی سی و هفتم
